خير دنيا و آخرت با دانش است و شرّ دنيا و آخرت با نادانى.                                                            طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است. خداوند جويندگان دانش را دوست دارد.                                                          فضاى هر ظرفى در اثر محتواى خود تنگ‏تر مى‏شود مگر ظرف دانش كه با تحصيل علوم، فضاى آن بازتر مى‏گردد.                                                           زكات دانش، آموزش به كسانى كه شايسته آن‏اند و كوشش در عمل به آن است.                                                            بهترين علم آن است كه مفيد باشد.                                                            هر كس براى خدا دانش بياموزد و به آن عمل كند و به ديگران آموزش دهد، در ملكوت آسمانها به بزرگى ياد شود.                                                            و گويند: براى خدا آموخت و براى خدا عمل كرد و براى خدا آموزش داد.                                                           به راستى كه دانش، مايه حيات دل‏ها، روشن كننده ديدگان كور و نيروبخش بدن‏هاى ناتوان است.                                                                  از حقيقت ايمان اين است كه حق را بر باطل مقدم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نيز از حقيقت ايمان آن است كه گفتار تو از دانشت بيشتر نباشد.                                                                            آگاه باشيد كه دانش آينده، اخبار گذشته و درمان دردهايتان و نظم ميان شما در قرآن است.                                                                   انسان بلند مرتبه چون به فهم و دانايى رسد، متواضع مى شود.                                                                      علم گنج بزرگی است که با خرج کردن تمام نمی شود.                                                                      علم میراث گرانبهائی است و ادب لباس فاخر و زینتی است و فکر آئینه ای است صاف.

چشم گره‌گشا

Image00001


استاد رضا بابایی، جلسه هفتم شرح مثنوی را با توضیحی کوتاه دربارۀ نسبت طلب با معرفت آغاز کرد. به گفتۀ وی: برخی معرفت‌ها بدون طلب درونی حاصل نمی‌شود. ما می‌توانیم آن معرفت‌ها را از بیخ و بن منکر شویم و بگوییم اساسا چنین معرفت‌هایی بیماری ذهن و توهمات حواس گمراه ما است، اما اگر به هر دلیلی و از هر راهی، اعتقادی به پشت صحنۀ آفرینش داشتیم، راه شناخت آن جز طلب و شیفتگی نیست. برخی حقایق عالم هستی، ماهیتی دارند که علم به آنها هیچ اثری ندارد؛ یعنی شما چه آنها را بدانید و چه انکار کنید، تغییری در شخصیت شما نمی‌دهد؛ اما ارتباط ژرف درونی با آنها منشأ تحولات بنیادین در روح و روان شما است.
وی گفت: به عبارت دیگر تا وقتی که حالت ما نسبت به آنها ابژکتیو است، مانند اعتقاد ما به وجود شهری در قاره‌ای دور است که تأثیری در سطح یا ژرفای وجود ما ندارد. جهان غیب و پشت پردۀ هستی، این گونه است. صرف اعتقاد یا درگیری ذهنی با این بخش از جهان هستی، هیچ تأثیر معناداری در وجود ما نمی‌گذارد. یعنی نه سودی در اعتقاد به آن است و نه زیانی در انکار آن. شمس به مولانا آموخت که آنچه در سر است، سرسری است؛ اما آنچه با حقیقت انسان می‌آمیزد، او را دیگرگون می‌کند.
بابایی همچنین به مناسبت ابیات و داستان این هفتۀ مثنوی گفت: حکایت‌های مثنوی دو گونه است: برخی معرفتی و آموزشی است و برخی معنوی و انگیزشی. نوع اول، بر دانسته‌های ما می‌افزاید؛ اما نوع دوم، برای تصفیه و غبارروبی از ساحت روح انسان است؛ مانند ذکر و تلقین. داستان‌های انگیزشی، آنچه را که ما می‌دانیم، از سطح بیرون ذهن ما به سویدای قلب ما می‌کشاند و بیش از مغز با قلب و روح ما کار دارد. داستان دل‌انگیز شیخ احمد خضرویه که امروز می‌خوانیم، از این دست است.
ایشان سپس دربارۀ برخی انتقادها به کالبد این داستان گفت: در انتقاد از این داستان گفته‌اند ما به کدامین حجت و دلیل اخلاقی اجازه داریم که برای به رحم آوردن دل خدا، کودکی را بگریانیم؟ آیا شیخ احمد اجازه داشت کودک حلوافروش را بگریاند تا دیگ بخشایش الهی به خروش آید؟
بابایی گفت: این دست از انتقادها برخاسته از اذهان ناآشنا با سبک داستان‌گویی مثنوی است. مولوی به معنی واقعی کلمه به برخی پیامدهای منطقی برخی حکایت‌های خود بی‌توجه بود؛ اگرچه پاره‌ای از جزئیات را بسیار دقیق در نظر می‌گرفته است. نوع داستان‌پردازی مولوی در مثنوی، شبیه‌ترین شیوۀ سنتی به داستان مدرن است. از این جهت فاصلۀ زیادی میان مولوی با نظامی و عطار است. شاید تنها کسی را که بتوان در این مسئله با مولوی مقایسه کرد، فردوسی باشد.
بابایی دربارۀ داستان شیخ احمد خضرویه گفت: مولوی در این داستان صحنه‌ای را می‌آراید که ما در آن کارایی طلب را می‌بینیم. گریستن کودک حلوافروش، بالاخره گره را می‌گشاید و همه به مقصود خود می‌رسند. کودک به دینارش می‌رسد، طلب‌کاران طلب خود را می‌گیرند و شیخ نیز با خیالی آسوده به جهان دیگر می‌رود. در واقع می‌توان گفت: در منطق مولوی، افزون بر دست و دندان، گره‌ها را گاهی باید با چشم باز کرد؛ چشم گریان.
بابایی در ذیل برخی ابیات داستان، نکاتی را دربارۀ روحیۀ انسان‌های بزرگ در مواجهه با رویدادهای پیرامونشان گفت.
https://telegram.me/kanoonnevisandeganqom

Image00001
Image00002Image00003
Image00004
Image00005
Image00006Image00007
Image00008
Image00009
Image00010