خير دنيا و آخرت با دانش است و شرّ دنيا و آخرت با نادانى.                                                            طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است. خداوند جويندگان دانش را دوست دارد.                                                          فضاى هر ظرفى در اثر محتواى خود تنگ‏تر مى‏شود مگر ظرف دانش كه با تحصيل علوم، فضاى آن بازتر مى‏گردد.                                                           زكات دانش، آموزش به كسانى كه شايسته آن‏اند و كوشش در عمل به آن است.                                                            بهترين علم آن است كه مفيد باشد.                                                            هر كس براى خدا دانش بياموزد و به آن عمل كند و به ديگران آموزش دهد، در ملكوت آسمانها به بزرگى ياد شود.                                                            و گويند: براى خدا آموخت و براى خدا عمل كرد و براى خدا آموزش داد.                                                           به راستى كه دانش، مايه حيات دل‏ها، روشن كننده ديدگان كور و نيروبخش بدن‏هاى ناتوان است.                                                                  از حقيقت ايمان اين است كه حق را بر باطل مقدم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نيز از حقيقت ايمان آن است كه گفتار تو از دانشت بيشتر نباشد.                                                                            آگاه باشيد كه دانش آينده، اخبار گذشته و درمان دردهايتان و نظم ميان شما در قرآن است.                                                                   انسان بلند مرتبه چون به فهم و دانايى رسد، متواضع مى شود.                                                                      علم گنج بزرگی است که با خرج کردن تمام نمی شود.                                                                      علم میراث گرانبهائی است و ادب لباس فاخر و زینتی است و فکر آئینه ای است صاف.

شعر و عرفان، فلاسنگ معرفت

 
پنجمین جلسه شرح مثنوی، پنجشنبه 27 آبان در کانون نویسندگان قم برگزار شد.

استاد رضا بابایی در مقدمه گفت: دیوان شمس ادامه و تکمیل مثنوی است. مولوی در غزلیات، كمتر محافظه‌كاری كرده است و بسیاری از آنچه در مثنوی نگفته است، در دیوان غزلیات، به زبان پر ابهام و ایهام تغزل می‌گوید. غزل، حال و هوایی دارد که برای برخی معانی مناسب‌تر است و مشکلات کمتری هم برای گویندۀ آن می‌آفریند. زبان غزل، مستانه است و غزل‌‌گو حکم مست را دارد كه می‌گویند بر او حرجی نیست. مثنوی، مقدمه غزلیات شمس است و مرتبۀ معرفتی ما آنقدر نیست که بتوانیم با غزلیات مولوی، همان‌قدر انس داشته باشیم که با مثنوی داریم.

بابایی، سپس دربارۀ رابطۀ این‌همانی میان اندیشه و صاحب اندیشه گفت: بر مولوی خرده می‌گیرند که چرا گفته است: «ای برادر تو همان اندیشه‌ای...». می‌گویند: انسان، حقوق و ارزش‌هایی دارد که فراتر از اندیشۀ او است و به طور مستقل، واجد ارزش است. مثلا ممکن است کسی اندیشه‌ای بد داشته باشد اما خودش انسان خوبی باشد. این‌همانی اندیشه و صاحب اندیشه، منشأ بسیاری از حق‌کشی در تاریخ بوده است. اما این اشکال چندان بر مولانا وارد نیست؛ زیرا اقتضای شعر «موجبۀ کلیه» است. موجبه یا سالبۀ جزئیه بر زبان شاعر نمی‌خوابد. بنابراین مثلا وقتی شاعری می‌گوید که مردم چنین و چنان‌اند، منظورش این است که «برخی» از مردم چنین‌ و چنان‌اند. یا این سخن که انسان بیش از اندیشه‌اش نیست، خالی از مبالغه نیست.

وی افزود: در واقع، منظور این است که بخش مهمی از وجود انسان، اندیشه‌های او است؛ یعنی این بیت در واقع موجبۀ جزئیه است اما به اقتضای زبان شعر، در آن مبالغه شده است. این، خاصیت شعر است و زبان نیز در مثنوی، شاعرانه است. مولانا در مثنوی گفته است: «معنی اندر شعر، جز با خبط نیست/ چون فلاسنگ است و آن را ضبط نیست.» یعنی شعر، دورانداز است؛ اگرچه دقیق نیست؛ مانند فلاخن که سنگ را تا دوردست می‌اندازد؛ اما نشانه‌گیری آن دقیق نیست. شعر و عرفان این گونه است. شاید دقت‌های فلسفی و ریاضی در شعر و عرفان ممکن نباشد؛ اما زبان شعر و شامۀ عرفان قوی‌تر است.

بابایی در ادمه گفت: پاسخ دیگری که می‌توان به آن اشکال داد این است که رابطۀ این همانی میان اندیشه و صاحب اندیشه، این‌همانی ارزشی است، نه وجودی. ما می‌دانیم که ارزش انسان‌ها به اندازۀ اندیشۀ آنها است. به تعبیر روایات: لکل امرء ما نوی. اما مراعات حقوق و ضرورت مدارا با انسان‌ها به دلیل وجود آنان است، نه ارزش‌هایی که با خود حمل می‌کنند. اهل مدارا، به ارزش‌های اندیشگی انسان‌ها نگاه نمی‌کنند؛ اصل وجود آنان را برای داشتن حقوق برابر، کافی می‌دانند.

بابایی همچنین با اشاره به برخی ابیات این هفته که پیروی از پیر و مرشد را توصیه می‌کنند، گفت: در قدیم نظام سلوکی وجود داشت و فعال بود؛ مانند نظام آموزشی. همچنانکه دانش‌آموختگان، بخشیی از اعتبار خود را از نظام آموزشی می‌گرفتند، گروهی از اهل ریاضت و ذکر نیز از نظام سلوکی، خرقه می‌گرفتند و دیگران به آنان اعتماد می‌کردند. امروز هم اعتماد ما به صاحبان مدرک، به دلیل نظام آموزشی معتبری است که پشت این مدرک‌ها قرار دارند. در واقع ما به آن دستگاه آموزشی اعتماد می‌کنیم و کسی را واجد صلاحیت علمی می‌شماریم. نظام سلوکی نیز این امکان را به نوسفران می‌داد که پیران طریقت را بشناسند و دست ارادت به آنان بدهند. اما آن نظام سلوکی اکنون نیست. بنابراین نمی‌توان به هر کسی اعتماد کرد. همان موقع که سلوک و خرقه‌‌گیری از استاد، نظم و برنامه‌ای داشت، گروهی از متقلبان، جامۀ مرادی بر تن می‌کردند و جویندگان راه را به دام هوس‌های خود می‌انداختند؛ اکنون که ان نظام سلوکی فروپاشیده است، اعتماد به مدعیان، بسیار دشوارتر شده است. بنابراین، احتیاط آن است که به هیچ کس دست ارادت ندهیم و جای خالی پیر و مرشد را به عقل جمعی بدهیم.

بابایی به مناسبت برخی ابیات این هفته گفت: مولوی، نبوت را معاد این‌جهانی می‌دانست. می‌گفت در قیامت، صف‌ها از هم جدا می‌شود(وامتازو الیوم ایها المجرمون) و نبوت همین کار را پیش از قیامت در روی زمین می‌کند؛ زیرا با ظهور هر پیامبری، دو صف تشکیل می‌شد: صف موافقان و صف مخالفان. پیش از ظهور هر پیامبری، همۀ مردم به نظر یکسان می‌آمدند؛ اما دعوت پیامبر، گوهر انسان‌های حقیقت‌طلب را آشکار می‌کرد. در واقع هر فایده‌ای که برای قیامت در آن دنیا هست، برای نبوت در این دنیا هم هست .

زو قیامت را همی پرسیده‌اند

کی قیامت تا قیامت راه چند

با زبان جال می‌گفتی بسی

که ز محشر، حشر را پرسد کسی؟
در پایان جلسه، ابیات این هفته خوانده و شرح شد.Image00001Image00002Image00003Image00004Image00004Image00006Image00007