خير دنيا و آخرت با دانش است و شرّ دنيا و آخرت با نادانى.                                                            طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است. خداوند جويندگان دانش را دوست دارد.                                                          فضاى هر ظرفى در اثر محتواى خود تنگ‏تر مى‏شود مگر ظرف دانش كه با تحصيل علوم، فضاى آن بازتر مى‏گردد.                                                           زكات دانش، آموزش به كسانى كه شايسته آن‏اند و كوشش در عمل به آن است.                                                            بهترين علم آن است كه مفيد باشد.                                                            هر كس براى خدا دانش بياموزد و به آن عمل كند و به ديگران آموزش دهد، در ملكوت آسمانها به بزرگى ياد شود.                                                            و گويند: براى خدا آموخت و براى خدا عمل كرد و براى خدا آموزش داد.                                                           به راستى كه دانش، مايه حيات دل‏ها، روشن كننده ديدگان كور و نيروبخش بدن‏هاى ناتوان است.                                                                  از حقيقت ايمان اين است كه حق را بر باطل مقدم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نيز از حقيقت ايمان آن است كه گفتار تو از دانشت بيشتر نباشد.                                                                            آگاه باشيد كه دانش آينده، اخبار گذشته و درمان دردهايتان و نظم ميان شما در قرآن است.                                                                   انسان بلند مرتبه چون به فهم و دانايى رسد، متواضع مى شود.                                                                      علم گنج بزرگی است که با خرج کردن تمام نمی شود.                                                                      علم میراث گرانبهائی است و ادب لباس فاخر و زینتی است و فکر آئینه ای است صاف.

پروین (کرامتی از حضرت معصومه سلام الله علیها)

kaviani

علی اصغر کاویانی

سلام محمدجان. چطوری؟ کم تر سراغ مارو می گیری. خیلی وقته که نتونستم چیزی برات بنویسم. محمد دلم خیلی گرفته. می دونی که خیلی به یادت ام.

کاش من رو هم با خودت برده بودی. خوش به حالت محمد.

 

رفتی و راحت شدی از این دنیا. دیگه خسته شدم. شب و روزم شده گریه. می دونی محمد دیگه حتی دکترهایِ تهران هم پروین رو جوابش کردن. گفتن که دیگه از دست شون کاری ساخته نیست. هر چند می دونم که همه چیز رو می دونی اما بگذار بگم و عقده ام رو وا کنم. خسته شدم از بس نتونستم چیزی بگم. بذار حرف بزنم. بذار درددل کنم. هر چند می دونم که همه چیز رو خیلی خوب می دونی. کارم شده گریه کردن. پروین دیگه غذا هم نمی تونه بخوره. دست هاش دیگه حرکت ندارن. می دونی محمد بچه مدرسه ای ها دارن برای امتحان آماده می شن. همکلاسی های پروین هر چند وقت می آن و بهش سر می زنن. دلم خوش بود که می تونه امسال برهِ دانشگاه. کاش این جا بودی محمد. پیش من. پیش دخترت. محمد پروین حرف هم نمی تونه بزنهِ اما کارهایی می کنه که آتش به جگرمون می ریزه. زُل می زنه به یه جا و اشک می ریزه. همین امروز زل زده بود به عکست که روی تاقچه است. خیلی وقته که به من سر نزدی. قبلاً با معرفت تر بودی محمد. به تو احتیاج دارم. خیلی زیاد. دوست دارم باهات درددل کنم. دستمون خیلی تنگ شده. بی چاره آقاجون. هر چی داشت خرج کرد. مامان گفت که بریم مشهد. پابوس امام هشتم علیه السلام . نمی دونم چی بگم. اگه بریم می ترسم توی راه حال پروین بدتر بشه. به آقاجون گفتم هر طور صلاح می دونن انجام بدن. دعا کن محمد. دعا کن. باور کن دیگه بریدم. دیگه خسته شدم از این دنیا.

 والسلام، همسرت

 جمعه 27 خرداد

 

 عزیزم سلام. ما الان قم هستیم. دیروز از کرمانشاه حرکت کردیم که بریم تهران و از اون جا هم بریم مشهد. اما توی راه حال پروین خیلی خراب شد. تشنجّش شدیدتر شد. تصمیم گرفتیم چند روزی قم بمونیم. الان ساعت 5/6 صبحه. ما حدود ساعت 2 رسیدیم مسافرخانه. من و آقاجون و مامان نشستیم پیش پروین. دخترت نمی تونه بخوابه. نه می خوابه نه حرف می زنه. فقط زل می زنه به یه جا. دارم دق مرگ می شم. اتاق مون نزدیک حرم حضرت معصومه علیهاالسلام است. وقتی رسیدیم قم نزدیک پلیس راه آقاجون از میون چراغ های روشن شهر حرم رو با اون چراغ های زرد و طلایی رنگش به ما نشون داد و شروع کرد گریه کردن. همون جا بند دلم رو گره زدم به گنبد طلایی بارگاه دختر آقا موسی بن جعفر علیه السلام خواهر امام هشتم علیه السلام . اشک مجال دیدن رو از من گرفته بود. دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم. آقاجون و مامان با این که خودشون هم گریه می کردن از من می خواستن صبر کنم. دست بردم زیر چونه ی پروین و صورتش رو گرفتم طرف گنبد طلا. گفتم خانم دخترمو می بینی. از تو می خوامش. می خواستیم بریم پیش داداشت امام رضا علیه السلام . شاید قسمت بود که اول بیاییم پیش شما. گفتم خانم تو رو به پهلوی شکسته ی مادرت خانم. خانم تو رو به هر چی و هر کسی که دوست داری. بچه ام یتیمه. من شفای اونو از تو می خوام. پروین زل زده بود به گنبد طلا. اون هایی که توی ماشین صدای من رو می شنیدن اشکشون در اومد. چندتایی هم صدای گریه شون می اومد. مامان دست انداخته بود دور گردنم و می گفت که مطمئنه حضرت معصومه علیهاالسلام پروین رو شفا می ده. حالا که فکر می کنم می بینم که من هم همین احساس رو دارم. من هم مطمئنم که از حرم دست خالی بر نمی گردیم . امروز قراره بریم حرم. محمد می دونی چی می خوام بگم. راستش دلم گواهی می ده که می خواد یه اتفاقی بیافته. دعا کن محمدجان. تو حتما اون جا می تونی بری پیش فاطمه زهرا علیهاالسلام . برو و بهشون بگو که ما شفای دخترمون رو از شما می خواهیم. بگو دخترمون داره از دست می ره. بگو همه دکترها جوابش کردن. تو رو خدا دعا کن. خب عزیزم خداحافظ. تو رو خدا دعامون کن.

 همسرت التماس دعا

 پنجشنبه 2 تیر ماه

 

 (بسم اللّه الرحمن الرحیم. الحمداللّه رب العالمین. یا مَن اِسْمُهُ دَواء وَ ذِکْرُهُ شِفاء. یا فاطِمَةُ اشْفَعیِ لَنا فِی الْجَنَّة) الهی شکر. خدایا تو را به خاطر همه چیز شکر می گویم. السلام علیک یا فاطمه معصومه علیهاالسلام . عزیزم محمد سلام. محمدجان خیلی خوشحالم. مژده بده عزیزم. پروین شفا گرفت. دخترمون حالش خوب شد. دیگه می تونه حرکت کنه. می تونه حرف بزنه. می تونه بخنده. حتی می تونه گریه کنه. آره عزیزم گفته بودم که دلم گواهی خوبی می ده. بگذار برات تعریف کنم. ببخش از این که دیروز چیزی ننوشتم. آخه اصلاً فرصت نکردم. دیروز صبح حدود ساعت 9 رفتیم حرم. از در صحن که رفتیم تو هر سه تایی شروع کردیم گریه کردن. پروین روی کولِ آقاجون بود. هر وقت آقاجون پروین رو کول می کرد دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه. ایستاده بودیم توی صحن. نگاه کردم به کفترای حرم که پر گرفته بودن توی آسمون آبی. چندتایی هم نشسته بودن روی گنبد طلا و گلدسته ها. دیدم کفتر من بال و پرش حتی حرکت هم نداره. گریه ام بیش تر شد. بغضم ترکید. نالیدم. از همون جا متوسل شدیم.

 چند نفر دورمون حلقه زده بودن و گریه می کردن. شاید باور نکنی محمد وقتی که پروین رو گذاشتیم کنار ضریح خیلی راحت و زود خوابید. نماز خوندیم. دعا خوندیم. سپردم به چند تا روضه خون تا روضه حضرت زهرا علیهاالسلام و حضرت ابوالفضل علیه السلام رو بخونن. مدتی از نماز ظهر و عصر گذشته بود. با این که اشتهای غذا نداشتیم اما مامان رفت تا چیزی برای خوردن بیاره. یک مرتبه محمد بوی عطر عجیبی همه جا رو گرفت. پروین خوابیده بود. نشسته بودم کنارش. یک دفعه پروین دست راستش رو راحت بالا آورد و سه مرتبه کشید به صورت و سینه اش. صورتش که تا قبل از اون موقع به زردی می زد گل انداخته بود. متوجه شدم گوشه ی چادرش رو که گره زده بودم به ضریح باز شده. چند دقیقه بعد دیدم دخترت به راحتی از خواب بیدار شد. باور کردنی نبود اما در اون لحظه من همه این اتفاق ها رو به راحتی باور می کردم. اصلاً انگار این اتفاق ها باید می افتاد. پروین حرف زد. چیزی که خیلی آرزوش رو داشتم. گفت مادر ما کجا هستیم. مدت ها بود که حسرت شنیدن صداش رو داشتم. گفتم این جا حرم حضرت معصومه است. ما قم هستیم. چشم هاش رو آرام بست. سرش رو تکیه داد به شبکه های نقره ای ضریح. محمد وقتی ازش پرسیدم که حالت چطوره. بی حال اما قشنگ جواب داد الحمدللّه خوبم. گریه ام گرفت. توی پوستم نمی گنجیدم. می خواستم داد بزنم. توی بغلم گرفتم و محکم فشارش می دادم. هر چی می بوسیدمش سیر نمی شدم. محمدجان عزیزم از تو ممنونم. می دونم که دعامون کردی. ما این جا از حضرت معصومه علیهاالسلام تشکر کردیم. شیرینی پخش کردیم. تو هم از حضرت زهرا علیهاالسلام و حضرت ابوالفضل علیه السلام تشکر کن. راستی عزیزم می خواهیم بریم مشهد. حتما از اون جا هم چیزهایی برات می نویسم انشاءاللّه . خدایا شکرت. الحمدللّه رب العالمین.

 خداحافظ عزیزم همسرت

 

 

مجله هنر دینی، شماره 4