خير دنيا و آخرت با دانش است و شرّ دنيا و آخرت با نادانى.                                                            طلب دانش بر هر مسلمانى واجب است. خداوند جويندگان دانش را دوست دارد.                                                          فضاى هر ظرفى در اثر محتواى خود تنگ‏تر مى‏شود مگر ظرف دانش كه با تحصيل علوم، فضاى آن بازتر مى‏گردد.                                                           زكات دانش، آموزش به كسانى كه شايسته آن‏اند و كوشش در عمل به آن است.                                                            بهترين علم آن است كه مفيد باشد.                                                            هر كس براى خدا دانش بياموزد و به آن عمل كند و به ديگران آموزش دهد، در ملكوت آسمانها به بزرگى ياد شود.                                                            و گويند: براى خدا آموخت و براى خدا عمل كرد و براى خدا آموزش داد.                                                           به راستى كه دانش، مايه حيات دل‏ها، روشن كننده ديدگان كور و نيروبخش بدن‏هاى ناتوان است.                                                                  از حقيقت ايمان اين است كه حق را بر باطل مقدم دارى، هر چند حق به ضرر تو و باطل به نفع تو باشد و نيز از حقيقت ايمان آن است كه گفتار تو از دانشت بيشتر نباشد.                                                                            آگاه باشيد كه دانش آينده، اخبار گذشته و درمان دردهايتان و نظم ميان شما در قرآن است.                                                                   انسان بلند مرتبه چون به فهم و دانايى رسد، متواضع مى شود.                                                                      علم گنج بزرگی است که با خرج کردن تمام نمی شود.                                                                      علم میراث گرانبهائی است و ادب لباس فاخر و زینتی است و فکر آئینه ای است صاف.

درک کردن و رد کردن

محمد اسفندیاری

یکى از لغزشهاى مردم این است که بسیارى از مسائل را بدون برهان و بى آنکه درک کنند, رد مى کنند. براى یک بار دریچه ذهنشان را به روى مسائل باز مى کنند و عقیده اى را مى پذیرند,

سپس دریچه ذهنشان را به روى همه چیز مى بندند و هر چیزى را که با پذیرفته هاى قبلیشان ناسازگار بود, رد مى کنند.

 

نه تنها مردم, که بسیارى از دانش پژوهان نیز مرتکب این لغزش مى شوند. شاید این عذر را بتوان براى مردم آورد که چون نمى دانند, رد مى کنند. امّا این عذر براى فردى که خود را (دانش پژوه) مى داند, موجّه نیست. هر فرد دانش پژوهى موظف است تنها چیزى را رد کند که آن را درک کرده باشد. رد کردن بدون درک کردن, ناشى از گستاخى جاهلانه است و در شأن هیچ دانش پژوهى نیست.
رد کردن هر چیزى باید مسبوق به درک آن باشد. براى درک هر مسأله نیز نخست باید انگیزه درک آن را در خود پدید آورد و تنها به عشق و انگیزه درک آن به غور و بررسى پرداخت. تا هنگامى که انگیزه درک مسأله اى در آدمى پدید نیاید, به درک آن نایل نمى شود. پس از ایجاد انگیزه براى درک یک مسأله, باید به آن نزدیک شد. از غریب و جدید بودن آن نباید دلهره اى به خود راه داد. بسا مسائل غریب و جدیدى که عین حقیقت است. بسیارى از حقیقتهایى که امروزه همگان در مقابل آن سر تسلیم فرود مى آورند, زمانى سخن غریب و جدیدى بود و دور از ذهن و اندیشه بسیارى از مردم.
کوتاه سخن اینکه براى رد یک مسأله باید همه موانع درک آن را از میان برداشت و همه عوامل درک آن را پدید آورد. بحث درباره اینکه موانع و عوامل درک چیست, موضوع دیگرى است; در این مقاله تنها به کوشش براى درک کردن دعوت مى شود.
*
دوم: عامه مردم, حتّى بسیارى از دانش پژوهان, در مسائل مورد اختلاف, به جاى کوشش در درک آن, فى الفور به جدل و منازعه برمى خیزند. اگر پیچیده ترین مسائل فکرى, که مورد اختلاف است, در جمع مردم مطرح شود, همگان فوراً به اظهار نظر و موضعگیرى در مقابل هم مى پردازند و به منازعه و جدل چنگ مى اندازند. تنها معدودى را مى توان یافت که به جاى اظهار نظر و مجادله, مى کوشند تا به درک اختلافها نایل شوند. براى درک اختلافها باید از روحیه جدلى و جانبداریهاى بدون آگاهى پرهیز کرد. روحیه علمى با روحیه جدلى منافات دارد. کسى که روحیه علمى دارد دربند درک کردن است; حال آنکه کسى که روحیه جدلى دارد دربند این است که فى الفور سخنى را بپذیرد و بیدرنگ آن را بر کسى نشاند و حریفان را مغلوب سازد.
این را هم بگوییم که اساساً انسان روحیه جدلى دارد. خداوند در قرآن مى فرماید: کان الاِنسانُ اَکثَرَ شَىءٍ جَدَلاً. (کهف, 54). کلمه (جدل) و مشتقّات آن بیست و نه بار در قرآن استعمال شده و سوره اى هم به (مجادله) نامگذارى شده است. بیشتر موارد استعمال کلمه جدل در قرآن, ناظر به جدل کافران در برابر آیات و رسولان الهى است. به عبارت دیگر, کلمه جدل در قرآن, اغلب در جدل به ناحق استعمال شده است. و شاید این, اشاره بدین نکته باشد که اغلب جدلها به ناحق است. در قرآن آمده است: وَمِنَ النّاسِ مَن یُجادِلُ فِى اللّهِ بِغَیرِ عِلمٍ وَلا هُدیً وَلا کِتابٍ مُنیر. (حج, 8; لقمان, 20; نیز ر.ک: حج, 3). در برابر این همه جدال مردم در برابر آیات و رسولان الهى ـ که در چند آیه به آنها اشاره شده ـ تنها دو مرتبه در قرآن به جدل فرمان داده شده است; آن هم جدل به احسن. بدین صورت که یک مرتبه فرمان داده شده که جدل به احسن کنید: وَجادِلهُم بِالَّتى هِیَ اَحسَن (نحل, 125), و یک مرتبه فرمان داده شده که جز به طریق احسن, جدل نکنید: وَلاتُجادِلُوا اهلَ الکِتابِ اِلاّ بِالَّتى هِیَ اَحسَن. (عنکبوت, 48).1
بنابراین براى درک حقیقت باید از روحیه جدلى دست شست. کسى که از در جدل وارد شود, به لجاجت رو مى آورد و از درک حقیقت محروم مى شود. جدال و نزاع چهره حقیقت را غبارآلود مى کند و دیده را از مشاهده آن محروم مى سازد. براى کام گرفتن از حقیقت باید دل از بند جدل برداشت و سر را در کمند درک حقیقت گذاشت. کوتاه سخن اینکه جدل کنندگان راه به حقیقت نمى برند. پس باید چنان رفت که حافظ گفت:
حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او
ور بحق گفت, جدل با سخن حق نکنیم2
*
سوّم: برخى از مردم چیزى را نمى دانند و رد مى کنند. برخى دیگر چیزى را درک نمى کنند و رد مى کنند. بیشتر بگویم که برخى, چیزى را که اساساً هیچ از آن نمى دانند, رد مى کنند.برخى دیگر چیزى را که تا اندازه اى از آن مى دانند, ولى کُنه و لُبّ آن را درک نمى کنند, رد مى کنند. دسته اى, ندانسته رد مى کنند و دسته اى دیگر, درک نکرده. عوام مردم, غالباً از دسته اوّل هستند. آنان چیزى را رد مى کنند که از آن چیزى نمى دانند. امّا نیمه عالمان و نیمه دانایان, غالباً از دسته دوم هستند. آنان چیزى را رد مى کنند که از آن اندکى مى دانند, امّا تصوّر درستى از آن ندارند و کُنه و گوهر آن را درک نکرده اند.
برخى از حقیقتهایى که رد مى شود, از آن روست که درک و هضم نشده است. همه حقیقتها در یک سطح نیستند. برخى پیچیده تر از برخى دیگر هستند و براى درک آن باید بسیار دقیق و باریک نگر شد. همه افراد هم به یک اندازه گنجایش علمى ندارند. برخى قادر به فراگرفتن بعضى از مسائل پیچیده نیستند و ظرف ذهنشان گنجایش هر مسأله اى را ندارد. هنگامى که افراد کم ظرفیت در مسائل پیچیده علمى فرو روند, از دو حال خارج نیست: اگر روحیه علمى داشته باشند, درک نکردن خویش را ناشى از خود مى دانند; امّا اگر روحیه علمى نداشته باشند, هر آنچه را درک نکنند, رد مى کنند. متنبّى مى گوید:
وکم من عائب قولاً صحیحاً
و آفته من الفهم السقیم
از حافظ هم بشنویم:
چو بشنوى سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه اى دلبرا خطا اینجاست3
از امیر المؤمنین على ـ ع ـ روایت شده است: مَن قَصرَ عَن مَعرفَةِ شَىءٍ عابَهُ.4 یعنى کسى که از شناخت چیزى ناتوان باشد, بر آن عیب مى گیرد. همچنین آن حضرت در وصیّت خویش به امام حسن ـ ع ـ فرموده است:
فَإن أَشکَلَ عَلَیکَ شَىءٌ … فَاحمِلهُ عَلی§ جَهالَتِکَ بِهِ; فَإنَّکَ أَوَّلُ ما§خُلِقتَ خُلِقتَ جاهِلاً ثُمَّ عَلِمتَ. وَماأَکثَرَ ماتَجهَلُ مِن الأَمرِ وَ یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأیُکَ وَ یَضِلُّ فِیهِ بَصَرُک َ ثُمَّ تُبصِرُهُ بَعدَ ذلِکَ.5   
اگر درک کردن چیزى بر تو دشوارگردد,پس آن دشوارى را از نادانى خود به حساب آر. زیرا تو نخست که آفریده شدى, نادان بودى و سپس دانا گردیدى. و چه بسیار چیزهایى هست که نمى دانى و در حکم آن سرگردانى و بینشت در آن راه نمى یابد, سپس بر آن بینا مى گردى.
ابن سینا نیز سخنى دارد که نزدیک به مضمون حدیث فوق است. وى مى گوید:
کلّ ما قرع سمعک من الغرائب فذره فى بقعة الامکان ما لم یذدک عنه قائم البرهان.
هر سخن غریبى را که گوشخراش باشد, تا هنگامى که برهان استوارى آن را رد نکند, ممکن بدان.
ناگفته نماند هر مسأله اى هم که درک نشده رد مى شود, ناشى از این نیست که پیچیده و غامض است و درک آن دشوار. بسا مسائلى که درک آن آسان است و با وصف این, عده اى از پذیرش آن سر باز مى زنند. براى درک حقیقت, قابلیت علمى کافى نیست, قابلیت روحى نیز لازم است. حقیقت, مظروف پاکى است که تنها در ظرف پاکیزه جا مى گیرد. کسى که قابلیت روحى براى پذیرش حقیقت ندارد, آنجا که میان پذیرش حقیقت و منافع و وابستگیهاى او تعارض پیش آید, جانب حقیقت را فرو مى گذارد.
*
چهارم: شتابزدگى براى رد سخنانى که به نظر مى رسد درست نیست, درست نیست. کسى که براى رد سخنان دیگران شتاب مى کند, از درک آن باز مى ماند و مدعا و مقصود را درنمى یابد. از این رو به رد چیزى مى پردازد که طرف مقابلش به آن تفوّه نکرده است و یا مقصودش نبوده است. چنین کسى,پندار و برداشت غلط خویش را از سخنان طرف مقابلش رد مى کند. درست مانند کسى که تیرى به دیوار مى زند و دور آن دایره اى مى کشد و سپس مى پندارد که تیر را به هدف زده است.
آنکه براى رد گفته هاى دیگرى شتابزده و سراسیمه است, پیش از آنکه بیندیشد که دیگرى چه مى گوید, مى اندیشد که خود چه بگوید و چه پاسخى بدهد.6 حال آنکه نخست باید اندیشید که دیگرى چه مى گوید, سپس اندیشید که خود چه بگوییم. معمولاً در مناظرات و مجادلات, هر یک از طرفین بحث پیش از آنکه بیندیشد که طرف مقابلش چه مى گوید, به این مى اندیشد که خود چه بگوید.یا اینکه هرکسى به این مى اندیشد که چه وقت سخن طرف مقابلش تمام مى شود تا او شروع به سخن کند. و به همین دلیل است که غالباً در پایان مناظرات, هر یک از طرفین بحث همان را مى گوید که در آغاز گفته است. رومیان قدیم گفته اند: به طرف مقابل گوش ده. پس, به طرف مقابل گوش دهیم و پیش از آنکه دغدغه رد سخنان حریف را داشته باشیم, دغدغه درک آن را داشته باشیم.
هنر در فهم حرف بخردان است
نه تعجیل سخن در رد آن است 7
راست است است که در مباحثات و منـاظرات, هر کسى در بند این است که حرف خودش را بزند و خوب هم حرف بزند. کمتر کسى در بند آن است که حرفِ حریف را خوب بشنود. همـواره به مـا آموختـه اند که چگونه سـخن بگـوییم, دریغــا به ما نیـاموخته اند چگـونه سخن بشنـویم.8 خودخواهى بشر نیز مزید بر این است. هر کسى از سر خودخواهى و از این رو که عقل خود را بکمال بیند,9 دغدغه حرف خویش را دارد و کمتر به حرفِ حریف مى اندیشد. گویا ماوراى فکر ما, ماوراى حقیقت است.
نقل است که در جلسه درس آخوند خراسانى, طلبه اى ـ که عینک داشت ـ اشکالى به آخوند کرد. آخوند پاسخ داد. طلبه باز حرف خود را تکرار کرد. آخوند از نو توضیح داد. طلبه بازهم حرف گذشته خود را زد. سرانجام آخوند گفت: … خوب است یک عینک براى گوشت تهیّه کنى.10
بر سماع راست هرکس چیر نیست
لقمه هر مرغکى انجیر نیست11
براى درک سخن دیگران, نخست به گوشِ سخن نیوش نیازمند است. باید همان گونه که به سخن خویش اهمیت مى دهیم, به سخن دیگران نیز اهمیت دهیم. خوب شنیدن نیز مانند خوب سخن گفتن, هنر است; بلکه از آن هم برتر است. گفته اند که امیرالمؤمنین على ـ ع ـ به شنیدن سخن بیشتر علاقه داشت تا سخن گفتن. هم مى گفت: تَعَلَّم حُسنَ الاستماعِ, کَما§ تَعَلَّم حُسنَ القَولِ.12
 یعنى خوب شنیدن را بیاموز, همان گونه که خوب گفتن را مى آموزى. مگر نه این است که:
آدمى فربه شود از راه گوش
جانور فربه شود از حلق ونوش
مختصر اینکه کسى که براى رد سخن دیگرى شتاب مى کند, از درکِ درستِ سخن او محروم مى ماند و حتى از شنیدنش نیز باز مى ماند. لذا سخنى به طرف مقابلش نسبت مى دهد که او نگفته است و یا نتیجه اى از سخنش مى گیرد که او اراده نکرده است.
*
پنجم: کمتر پیش مى آید که آدمى چیزى را رد کند, سپس به دلایل درست بودن آن برخورد کند و آنچه را رد کرده است, قبول کند. حتّى کم پیش مى آید که آنچه را آدمى رد کرده است, به دنبال دلایلى براى درست بودن آن برآید; چه رسد به اینکه آنها را قبول کند. هنگامى که آدمى چیزى را پس بزند و مردود بشمرد, همواره به جستجوى دلایل دیگرى مى گردد تا آنچه را مردود شمرده, اثبات کند. به عبارت دیگر, اغلب مردم کمتر به تجدید نظر درباره چیزى مى پردازند که آن را رد کرده اند, بلکه همواره مى کوشند دلایل دیگرى هم براى اثبات نظر خویش و آنچه را پس زده اند, پیدا کنند. به گفته وحشى بافقى:
ما چون ز درى پاى کشیدیم, کشیدیم
امید ز هر کس که بریدیم, بریدیم
دل نیست کبوتر که چو برخاست, نشیند
از گوشه بامى که پریدیم, پریدیم13
شتابزدگى براى رد آنچه به نظر مى رسد نادرست است, همین عیب را دارد که اشاره شد. ممکن است انسان به مسأله اى نادرستنما برخورد کند و به سبب شتاب براى رد آن, آنچه را نادرست نیست, رد کند. بدین ترتیب با رد مسأله اى که با تأنى و تحقیق معلوم مى شد که عین حقیقت است, خود را از نعمت حقیقت محروم کند. سپس ابداً هم به فکر تجدید نظر درباره آنچه رد کرده است, برنیاید. فراتر از این, به دنبال دلایل و شواهدى نیز براى اثبات نظر خویش برآید.
*
ششم: بسا مسائل نادرست و باطلى هست که براى رد آن نخست باید به درک و حلاّجى آن پرداخت. سخن تنها در این نیست که مسائلى را که بظاهر درست نیست نباید درک نکرده, رد کرد; بلکه همان مسائلى را هم که نادرست است, باید نخست درک و حلاّجى کرد و سپس رد کرد. اصل این است که هر مسأله اى در آغاز درک شود و سپس اگر بطلان آن مسلّم شد, رد شود. بنابر یک مثل عربى: قدِّرثمّ اقطَع. در فارسى هم ما مى گوییم: ذرع نکرده پاره نکن.
چه بسیار مسائل نادرستى که دلایل متعددى در رد آن است, امّا اگر کسى درک نکرده به رد آن بپردازد, در رد خویش نیز مرتکب لغزش مى گردد. یعنى یک مسأله نادرست را با دلایلى نادرست رد مى کند. نادرست بودن یک مسأله دلیل بر این نیست که هر دلیلى هم که براى نادرستى آن اقامه شود, درست است. ممکن است دلایل نادرستى براى نادرست بودن یک مسأله اقامه شود. این هم هنگامى پیش مى آید که اصل مسأله بخوبى درک و حلاّجى نشده باشد. به دیگر بیان, تا هنگامى که یک مسأله نادرست, بدرستى درک نشده باشد, دلایلى هم که براى نادرستى آن اقامه مى شود, نادرست است. بنابراین مسائل نادرست را هم باید نخست بدرستى درک کرد تا بتوان بدرستى رد کرد. همان گونه که براى جواب به یک مسأله باید صورت مسأله را خوب درک کرد, براى رد یک موضوع نیز باید آن را بخوبى درک کرد. و همان گونه که گفته اند (فهم السؤال نصف الجواب), درک یک مسأله نیز نیمى از شرط موفقیت در رد آن است.
کسى که مسأله نادرستى را پیش از درک آن رد کند, خود مرتکب لغزش مى شود. یعنى با دلایل نادرست به رد مسأله اى نادرست مى پردازد. چنین کسى هیچگاه در رد خویش توفیق نمى یابد. زیرا نمى توان با دلایل نادرست, نادرست بودن مسأله اى را اثبات کرد. مضافاً اینکه با رد خویش ـ که مبتنى بر دلایل نادرستى است ـ این توهّم را برمى انگیزد که اساساً آنچه را مى خواهد رد کند, نادرست نیست که چنین دلایل نادرستى براى آن اقامه مى شود. بنابراین کسى که با دلایلى نادرست به رد مسأله اى نادرست مى پردازد, نه تنها در رد خویش توفیق نمى یابد, بلکه صورت درستى هم به آن مسأله نادرست مى دهد.
مناسب است با بیان مثالى این موضوع را روشنتر کنیم. نادرست بودن مارکسیسم و جزمى و خیالى بودن بسى از احکام آن, مسأله اى است آشکار; امّا برخى از ردیّه هایى هم که در سالهاى گذشته بر مارکسیسم نوشته شده است, در نادرست و سست بودن دست کمى از مارکسیسم ندارد. این, بدین دلیل است که ردیه نویسان بر مارکسیسم پیش از آنکه به درک درست آن بپردازند, به رد آن مى پرداختند. مارکسیسم شناسى مقدّم بر مارکسیسم نبود. مهم, همان رد مارکسیسم بود و شناخت آن, شناخت لاطائلات قلمداد مى شد. از میان ردیه نویسان بر مارکسیسم کمتر فردى را مى توان یافت که دقیقاً مارکسیسم را شناخته و متون آن را بخوبى مطالعه و درک کرده باشد. در رد مارکسیسم به متون دست چندم و ترجمه هاى سردستى آن و نقل قولهاى با چند واسطه بسنده مى شد. آنگاه با چنین مایه اى به رد مارکسیسم پرداخته مى شد و کتابهایى نوشته مى شد که بسى سست و سطحى بود و به استناد آنها نه تنها مارکسیسم رد نمى شد, که صورت موجّه و مقبولى هم مى یافت. یعنى با دلایلى نادرست و غیرکافى ـ که ناشى از نشناختن مارکسیسم بود ـ به رد آن پرداخته مى شد. و یکى از دلایل اینکه هیچ مارکسیستى با مطالعه آن کتابها از مارکسیسم برنگشت, همین بود.14
کوتاه سخن اینکه در رد هر مسأله نادرستى, نخست باید آن را بدرستى شناخت و هضم و درک کرد. هنگامى که مسأله نادرستى خوب درک نشود, بد رد مى شود. و در صورتى که مسأله نادرستى بد رد شود, صورت خوب و درستى به آن داده مى شود.
*
هفتم: کسى که مى خواهد عقیده و اندیشه اى را رد کند, نه تنها باید آن را بدرستى بشناسد و درک کند, بلکه باید میزان شناختش از آن بیش از معتقدین به آن باشد. اصولاً کسى مُجاز به رد عقیده اى است که پیشتر ثابت کرده باشد شناخت و درک او از آن عقیده بیشتر از معتقدین به آن است. تصوّر عمومى این است که تنها کسى که معتقد به عقیده اى است باید آن را خوب و خوبتر از منکران آن بشناسد; حال آنکه کسى که منکر عقیده اى است نیز باید آن را خوب و حتّى خوبتر از معتقدین به آن بشناسد. زیرا کسى که عقیده اى را رد و انکار مى کند, یعنى مدّعى است که تا آن اندازه از آن شناخت و آگاهى دارد که حتّى مى تواند بر آن عیب بگیرد و آنچه را از دید معتقدین به آن پوشیده مانده است, ببیند.
مثالى مى زنیم: کسى که فلسفه را رد مى کند باید بیش از فلاسفه, و کسى که منطق را رد مى کند باید بیش از منطقیون, و کسى که کلام را رد مى کند باید بیش از متکلمان به آن شناخت داشته باشد. هکذا آنکه مارکسیسم را رد مى کند باید بیش از خود مارکسیستها و آنکه اسلام را رد مى کند باید بیش از خود مسلمانان به آن آگاهى و شناخت داشته باشد. دلیل آن هم روشن است: اصولاً کسى مى تواند عقیده اى را رد کند و بر آن عیب بگیرد که آن را بیش از معتقدین به آن بشناسد.
ارسطو مى گوید: اگر باید فیلسوفى کرد, باید فیلسوفى کرد و اگر نباید فیلسوفى کرد, بازهم باید فیلسوفى کرد. مقصود ارسطو این است که اگر کسى مى خواهد فیلسوف شود, باید فلسفه بخواند و فیلسوفى کند, اگر هم کسى مى خواهد فیلسوف نشود و منکر فلسفه است, بازهم باید فلسفه بخواند و فیلسوفى کند. این سخن ارسطو کاملاً درست است, امّا درست تر این است که گفته شود اگر نباید فیلسوفى کرد, باید بیشتر از فیلسوفان فیلسوفى کرد. حجت الاسلام غزالى مى گوید:
هیچکس نمى تواند به فساد دانشى پى ببرد, مگر اینکه آن دانش را خوب بیاموزد و با داناترینِ اهل آن دانش برابرى کند. سپس به دامنه معلوماتش بیفزاید و از مرزهاى علمى آنان درگذرد و به حقیقتهایى دست یابد که طرفداران آن دانش هنوز نتوانسته اند به کُنه آن دست یازند. هرگاه چنین امکاناتى میسّرشد, شخص مى تواند به رد آن دانش بپردازد. من هیچیک از دانشمندان اسلامى را ندیده ام که به این موضوع عنایتى نموده یا همّتى به خرج داده باشد … حال آنکه رد هر مسأله پیش از درست دانستن آن و آگاهى کامل از آن همچون تیراندازى بى نشان است.15
*
هشتم: یکى از خطاهاى رایج این است که همگان ـ به استثناى استثناییها ـ درباره هر مسأله اى اظهار نظر مى کنند. کمتر فردى را مى توان یافت که درباره مسأله اى که نمى داند و یا دانسته اش کافى نیست, نظر و موضع نداشته باشد و اعتراف کند که چیزى نمى داند و یا به نتیجه و نظرى نرسیده است. بر روى هر مسأله اى که انگشت بگذاریم, مردم درباره آن نظر و موضع دارند; مثبت یا منفى, قبول یا رد. عدّه اى هم که درباره مسأله اى هیچ نمى دانند, خواهان توضیح درباره آن هستند تا به محض شنیدن, نظرشان را بگویند. در میان مردم, حتّى در میان دانشوران, تنها معدودى را مى توان یافت که درباره آنچه نمى دانند و یا دانسته هایشان کافى نیست, (توقف) کنند و از اظهار نظر بپرهیزند. واژه مقدّس (نمى دانم) و (نظرى ندارم), تنها بر زبان عدّه اى انگشت شمار جارى مى شود.16 گویا تصوّر عمومى این است که اگر کسى درباره مسأله اى, نظرى نداشته باشد, صاحبنظر نیست و هرکه هم صاحبنظر است, درباره هر مسأله اى نظر دارد. در صورتى که هرکسى که درباره هر مسأله اى اظهار نظر مى کند, نه تنها صاحبنظر نیست و نه تنها نظرش صائب نیست, بلکه خردمند هم نیست. صادق آل محمّد ـ ع ـ فرموده است:
إنَّ مَن أَجابَ فى کُلِّ ما یُسئَلُ عَنهُ لَمَجنُون.17
کسى که به هر پرسشى پاسخ دهد, قطعاً دیوانه است.
لابد گفته خواهد شد که با وصف این, بسى از مردم از شمار خردمندان بیرون خواهند شد. باکى نیست! فضیل عیاض گفته است دنیا, بیمارستان است و خلق در آن چون دیوانگان. برنارد شا هم گفته است زمین, تیمارستان دیوانگان کرات دیگر است. هانرى برگسون نیز انسان را (حیوان مُضحک) دانسته است و هلمّ جرّا. بگذاریم و بگذریم.
این خطاى رایج که همگان مى پندارند باید درباره هر مسأله اى نظر و موضع داشته باشند, منشأ بروز خطاهاى متعدّدى مى گردد: بسیارى از مسائل را بدون آنکه درک کنند, قبول مى کنند و بسیارى از مسائل را هم بدون آنکه درک کنند, رد مى کنند. اینک وجه اخیر این موضوع مورد نظر ماست; یعنى رد کردن بدون درک کردن.
یکى از دلایل اینکه مردم بسیارى از چیزها را درک نکرده, رد مى کنند, ناشى از همین خطاى رایج است که درباره هر مسأله اى اظهار نظرمى کنند. فراتر از این, نظر و موضع نداشتن را هم مذموم و ناشى از بى مسؤولیتى مى دانند. بیفزاییم که نمى دانم گفتن را دلیل بر نادانى مى شمرند. حال آنکه توقف کردن و اظهار نظر نکردن و نمى دانم گفتن, در آنجا که نمى دانیم و باید توقف کنیم, نه تنها ناشى از نادانى و مذموم نیست, بلکه نشانه کمال دانایى و حدشناسى است. آنکه درباره آنچه نمى داند, توقف کند و نمى دانم بگوید, معلوم مى شود یک چیز بسیار مهم را مى داند: حد و اندازه دانسته هاى خویش را. چنین فردى نادان به نادانى خویش نیست و لذا از حد خود تجاوز نمى کند و آنچه را نمى داند, رد نمى کند. در مقابل, آنکه مى پندارد باید درباره هر مسأله اى, نظرى و موضعى داشته باشد, درواقع حد و اندازه دانسته هاى خویش را نمى داند. لذا از حد خود تجاوز مى نماید و بسا مسائل درستى را نادانسته رد مى کند.
*
نهم: تا بدین جا سخن در این بود که رد کردن باید مسبوق به درک کردن باشد و هر مسأله اى را نخست باید درک کرد, سپس اگر بطلان آن مسلّم شد, رد کرد. اینک سخن در این است که اصولاً باید اصل و اساس را بر درک کردن گذاشت. پیش از پرداختن به این موضوع ضرور مى نماید به نکته اى اشاره شود.
هیچ گروهى مالک الرّقاب همه حقایق و علوم نیست. هر گروهى به اندازه ظرفیّت و قابلیّت خود, بهره اى از حقیقت را داراست. حقایق و دانستنیهایِ بیکرانِ هستیِ بیکران, فراختر از آن است که بالجمله در چنگ گروهى خاص بگنجد. اگرچه ممکن است گروهى به لحاظ ظرفیّت و قابلیّت بیشتر, بیشتر از دیگران مالک حقیقت شود, امّا حقیقت به ملک طلق یک گروه در نمى آید. هر گروهى از روزنه اى به جهان خارج مى نگرد و از همین رو, جزئى از حقیقت را مالک است. اینکه در احادیث ما توصیه هاى بلیغى شده است که حکمت را از گمراهان نیز بگیرید و دانش را در سرزمینهاى دیگر هم بجویید, خود بیانگر این است که دیگران نیز سهمى از حقیقت دارند. اگر خود بزرگ بینى را هم به کنار بگذاریم, عقل نیز چنین حکم مى کند که (همه چیز را همگان دانند); آن هم نه همگان در یک عصر, بلکه همگان در همه عصرها. پس چون (همگان هم از مادر نزاده اند), همگان در یک عصر نیز تنها سهمى از حقیقت و دانستنیها را دارند. تأملى در تاریخ فرهنگ و معارف بشرى نیز گواه آن است که هیچ گروهى نبوده که همه حقایق و علوم را یکسره در چنگ داشته باشد. هر گروهى, بهره اى از حق داشته و یا در دانشى, سرآمد از دیگران بوده و یا به حقیقتى, بیشتر عنایت داشته است. امروزه نیز چنین است: هیچ گروهى یکسره حق را در آستین و دانستنیها را در جیب ندارد و مالک بلا معارض همه حقایق و علوم نیست. به گفته مولوى:
این حقیقت دان نه حقّند این همه
نى بکلّى گمرهانند این همه …
آنکه گوید جمله حقّند احمقى است
وآنکه گوید جمله باطل, او شقى است…18
پس بد مطلق نباشد د ر جهان
بد به نسبت باشد این را هم بدان19
همچنین ابوحیّان توحیدى مى گوید:
انّ الحق لم یصبه النّاس فى کل وجوهه, ولا اخطأوه من کل وجوهه, بل اصاب منه کل انسان جهة .20
هیچ فردى یکسره بر حق یا بر خطا نیست, بلکه هر انسانى از جهتى بر حق و از جهتى بر خطاست.
بارى, چون هر گروهى بهره اى از حقیقت را داراست, پس هر گروهى باید بکوشد با تصاحب حقایقى که در نزد دیگران است, بهره خویش را از حقیقت بیشتر کند. و این ممکن نیست, مگر اینکه هر گروهى به سهم دیگران از حقیقت آگاه شود. و این هم ممکن نیست, مگر اینکه هر گروهى نخست دست از جدال و منازعه بشوید و اساس را بر درک سخنان دیگران بگذارد. بنابراین کسانى مى توانند سهم خویش را از حقیقت بیشتر کنند که آگاه از سهم دیگران از حقیقت شوند و به جاى جدل و ستیزه با دیگران, در درک سخنان آنان بکوشند. لذا هر گروهى که بیشتر بناى خود را بر جدال و منازعه با دیگران بگذارد, بهره کمترى از حقیقت خواهد داشت. به عبارت دیگر, هر گروهى که پیوسته درپى رد سخنان این و آن باشد, کمتر به درک حقیقت نایل مى شود. بنابراین نه تنها رد کردن باید مسبوق به درک کردن باشد, بلکه باید اصل و اساس این باشد که درک کرد و درک کرد و درک کرد.
امیر المؤمنین على ـ ع ـ در وصیّت خویش به فرزندش یاد آور مى شود که باید همّت تو بر درک کردن و دانستن باشد, نه درپى شبهه رفتن و جدال را بیشتر کردن:
فَلیَکُن طَلَبُکَ … بِتَفَهُّمٍ وَتَعَلُّمٍ, لا§بِتَوَرُّطِ الشُّبهات ِ وَ غُلُوِّ الخُصُومات.21
پس بکوش تا جستجوى تو در درک کردن و دانستنن باشد, نه به شبهه ها درافتادن و جدال را بیشتر کردن.
حافظ هم حرف خوبى گفته است:
یک حرف صوفیانه بگویم اجازت است
اى نور دیده صلح به از جنگ و داورى22
از اسپینوزا هم بشنویم که این سخن او را به (شعار اسپینوزایى) تعبیر کرده اند:
نه تمسخر, نه تجلیل, نه محکوم کردن و نه نفرت ورزیدن, بلکه فهمیدن.23
*
دهم: علّت پیدایش بسیارى از اختلافات این است که عدّه اى آنچه را نمى دانند, رد مى کنند و بسا آنچه را رد مى کنند, عین حقیقت و یا مشتمل بر حقیقتى است. اگر هرکس تا آنجا که مى داند, پیش برود و اظهار نظر کند و آنجا که نمى داند, توقف کند و از اظهار نظر بپرهیزد, بسیارى از اختلافات از میان خواهد رفت و یا اساساً اختلافى به وجود نخواهد آمد. امیرالمؤمنین على ـ ع ـ مى فرماید:
لَو سَکَتَ مَن لا یَعلَمُ سَقَطَ الاختِلاف.24
اگر کسى که نمى داند سکوت کند, اختلاف از میان مى رود.
نمى دانم این سخن از کدامیک از فلاسفه است: اگر ما قسمتهاى اثباتى همه مکاتب فلسفى را بگیریم و جنبه نافى آنها را کنار بگذاریم, سازش بین همه فلسفه هاى مختلف ممکن خواهد شد. مثلاً هیچ اختلافى به اندازه اختلاف میان مادیین (ماتریالیستها) و روحیین (اسپریتوالیستها) نیست, حال اگر دسته اوّل به همان مطالعات مربوط به ماده و آثار مادى و علوم مربوط به آن قناعت مى کردند و روح و آثار آن را انکار و تخطئه نمى کردند و روحیون نیز عین همین عمل را انجام مى دادند و ماده و آثار آن را رد نمى کردند, همه نزاعها و جنگ و جدلهاى بین این دو دسته ریشه کن مى شد.25
این را نیز بگوییم که براى کاستن از اختلافات و شدّت آن, هر گروهى باید بکوشد تا عقاید طرف مقابل خویش را بدرستى درک کند. از این رهگذر هم اختلافات زبانى و سوء تفاهمات کشف خواهد شد و هم بدرستى مشخص خواهد شد که اختلافات اساسى در چه مسائلى است. مضافاً اینکه توافق گروهها و نحله هاى مختلف فکرى با درک متقابل (تفاهم) آنان از همدیگر ممکن خواهد شد.
*
یازدهم: بسیارى از اشخاص بر روى آنچه مى دانند و به چیزى که عقیده دارند, اصرار مى کنند و تعصّب مى ورزند و در مقابل, آنچه را نمى دانند, انکار و رد مى کنند و براى آن ارزشى قائل نیستند. اینک وجه اخیر این قضیه مورد نظر ماست; یعنى انکار و رد نادانسته ها.
راست این است که بسیارى از مردم, ماوراى فکر خود را ماوراى حقیقت مى دانند و آنچه را نمى دانند و درک نمى کنند, رد مى کنند. خداوند در قرآن, به این موضوع اشاره کرده و عده اى را به سبب انکار و رد آنچه نمى دانند, مورد مذمت قرار داده است. در سوره مبارکه نمل, آیه شریفه 84, مى فرماید:
اَکَذَّبتُم بِایاتِى وَ لَم تُحِیطُوا بِها عِلماً.
آیا شما آیات مرا تکذیب کردید و حال آنکه دانش شما بدان احاطه نیافته بود؟
همچنین در سوره مبارکه یونُس, آیه شریفه 39, مى فرماید:
بَل کَذَّبُوا بِما لَم یُحِیطُوا بِعِلمِهِ وَلَمّا یَأتِهِم تَأویلُهُ.
بلکه چیزى را تکذیب کردند که احاطه به علم آن نیافته بودند و هنوز هم از تأویل آن بى خبرند.
و نیز در سوره مبارکه احقاف, آیه شریفه 11, مى فرماید:
و اِذ لَم یَهتَدُوا بِهِ فَسَیَقُولُونَ هذا اِفکٌ قَدیمٌ.
و چون بدان راه نیافته اند, خواهند گفت که این دروغى کهنه است.
در احادیث ائمه طاهرین ـ علیهم السّلام ـ نیز به این نکته توجّه داده شده که مردم آنچه را درک نمى کنند و نمى دانند, رد و انکار مى کنند. از امیرالمومنین على ـ ع ـ روایت شده است:
اَلنّاسُ أَعداءُ ما جَهِلُوا.26
مردم دشمن آنند که نمى دانند.
همچنین از آن حضرت روایت شده است:
مَن جَهِلَ شَیئاً عابَهُ.27
کسى که چیزى را نداند, بر آن عیب مى گیرد.
همچنین در احادیث متعدّدى آمده که حق خداوند بر بندگانش دو چیز است: یکى اینکه دانسته سخن بگویند و دیگر اینکه ندانسته سخن نگویند. از صادق آل محمّد ـ ع ـ روایت شده است:
حَقُّ اللّهِ عَلى خَلقِهِ أَن یَقُولُوا ما یَعلَمُونَ و یَکفُّوا عَمّا لا یَعلَمُونَ; فَاذا فَعَلُوا ذلِکَ فَقَد وَاللّهِ أَدُّوا إِلَیهِ حَقّهُ.28
حق خداوند بر بندگانش این است که از آنچه مى دانند, سخن بگویند و از آنچه نمى دانند, سخن نگویند. پس اگر چنین کنند, سوگند به خدا که حق او را گزارده اند.
همچنین از آن حضرت روایت شده است:
إنَّ اللّهَ تَبارَکَ وَ تَعالى عَیَّرَ عِبادَهُ بِآیَتَین مِن کِتابِهِ أَن لا یَقُولُوا حَتّى یَعلَمُوا, وَلا یردُّوا ما لَم یَعلَمُوا. قال اللّهُ عَزَّ وَ جَلَّ: أَلَم یُؤخَذ عَلَیهِم مِیثاقُ الکِتابِ أَن لا یَقُولُوا عَلَى اللّهِ إلاّ الحَقَّ; وَ قالَ: بَل کَذَّبُوا بِما لَم یُحِیطُوا بِعِلمِهِ وَ لَمّا یَأتِهِم تَأوِیلُه.29
خداوند تبارک و تعالى با دو آیه بندگانش را سرزنش کرد تا سخن نگویند مگر از چیزى که مى دانند و رد نکنند چیزى را که نمى دانند. یکى اینکه خداوند فرمود: آیا از ایشان پیمان نگرفته اند که درباره خدا جز به راستى سخن نگویند؟ و دیگر اینکه فرمود: بلکه چیزى را تکذیب مى کردند که احاطه به علم آن نیافته بودند و هنوز هم از تأویل آن بى خبرند.
*
دوازدهم: این ویژگى که انسان آنچه را نمى داند و درک نمى کند, رد و طرد مى کند, خود ناشى از نادانى است و از ویژگیهاى نادان.در پیش گفتیم که شخص نادان براى یک بار دریچه ذهنش را به روى مسائل باز مى کند و همین که چیزى را آموخت و به چیزى معتقد شد, دیگر دریچه ذهنش را به روى همه چیز مى بندد و همواره مى کوشد همان چیزى را که آموخت و بدان معتقد شد, تأیید و تثبیت کند. در مقابل, کسى که روحیه علمى دارد و داناست, همواره دریچه ذهن خویش را باز مى گذارد و مى کوشد عقاید خود را جرح و تعدیل و اصلاح کند و بر دانسته هاى خویش بیفزاید.
شخص نادان, بهتر بگوییم کسى که روحیه علمى ندارد, شرح صدر هم ندارد. لذا به آنچه مى داند, بسنده مى کند و از همین رو, آنچه را نمى داند, رد و طرد مى کند. در مقابل, فرد دانا, یعنى کسى که روحیه علمى دارد, شرح صدر هم دارد. لذا به آنچه مى داند, بسنده نمى کند و از همین رو, آنچه را نمى داند, رد و انکار نمى کند. بنابراین رد و انکار نادانسته ها, ناشى از نداشتن شرح صدر است. برخى چندان ظرفیت وجودیشان کم است که با یک قطره علم, لبریز مى شوند و دیگر گنجایش چیز دیگرى را ندارند و لذا به رد و طرد آنچه نمى دانند, مى پردازند. برخى دیگر چندان ظرفیت دارند و از چنان شرح صدرى برخوردارند که با یک دریا علم هم لبریز نمى شوند و پیوسته مى کوشند آنچه را نمى دانند, به آنچه مى دانند, بیفزایند. امیرالمؤمنین على ـ ع ـ مى فرماید:
إِنَّ هذِهِ القلُوبَ أَوعِیَةٌ فَخَیرُها أَوعاها.30
این دلها, ظرفهاست و بهترین آنها نگاهدارنده ترین آنهاست.
جلال آل احمد در رساله پولوس رسول به کاتبان, که در واقع وصیتنامه و توصیه هاى او به نویسندگان است, مى گوید:
هر یک از شما همچون چاه باشد که اگر هزار دلو از آن برکشند, خشکى نپذیرد و اگر هزار دلو در آن ریزند, لبریز نشود; نه همچون جام که به یک جرعه نوشند و به چند قطره لبریز کنند. دل شما عمیق باشد و سینه شما فراخ تا کلام در آن فرو رود و هرگز تنگى نپذیرد.31
از موضوع اصلى دور نشویم. گفتیم که رد و طرد نادانسته ها, ناشى از نادانى است و از ویژگیهاى شخص نادان. چه, نادان شرح صدر ندارد و چون به آنچه مى داند, اکتفا مى کند, آنچه را نمى داند, انکار مى کند. از امیرالمؤمنین على ـ ع ـ روایت شده است:
فَانّ العالِمَ مَن عَرَفَ أَنَّ مایَعلَمُ فِیما لایَعلَمُ قِلیلٌ … وَإن وَرَدَ عَلَیهِ مالایَعرِفُ لایُنکِرُ … وَأَنَّ الجاهِلَ مَن عَدَّ نَفسَهُ بِما جَهِلَ مِن مَعرِفَةِ العِلم عالماً وَ بِرَأیِهِ مُکتَفِیاً … وَ إذا وَرَدَ عَلَیهِ مِنَ الامر ما لا یَعرِفُهُ, أَنکَرُه وَکَذَّبَ بِهِ وَ قالَ بِجهالَتِهِ: ما أَعرفُ هذا, وَما أراه کانَ, وَما أظن أن یَکُونَ, و أنّی کانَ, وَلا أعرفُ ذلـک, لِثقَتِهِ بِرأیِهِ وَ قِلَّةِ مَعرِفَتِهِ بِجهالَتِهِ.32
عالِم کسى است که مى داند آنچه را مى داند در مقابل آنچه نمى داند, اندک است . اگر چیزى به او گفته شود که آن را نمى داند, رد و انکار نمى کند. جاهل کسى است که خود را در برابر آنچه نمى داند, عالم مى شمارد و به رأى خویش بسنده مى کند. هنگامى که چیزى به او گفته شود که آن را نمى داند, انکار و تکذیبش مى کند و از روى نادانى مى گوید این را [به رسمیت] نمى شناسم و وجود ندارد و گمان نمى کنم وجود داشته باشد و کجا ممکن است وجود داشته باشد. این, از آن روست که نادان به رأى خویش اعتماد مى کند و آگاهیش از نادانیش اندک است.
همچنین از امام صادق ـ ع ـ روایت شده است:
مِن أَخلاقِ الجاهِلِ … المُعارضَة قَبل أن یفهم.33
از ویژگیهاى نادان این است که با آنچه درک نمى کند, مى ستیزد.
*
سیزدهم: دانسته هاى هر فرد در برابر نادانسته هاى او, همچون قطره اى در برابر دریاست. برخى چنین مى پسندند که همواره قطره باشند, امّا برخى مى کوشند که دریا شوند. مقصود این است که برخى هنگامى که چیزى, و یا حتّى چیزهایى, مى آموزند, دیگر از طلب باز مى مانند. اینان که به دانسته هاى خود اقتصار مى کنند, یعنى به قطره اى در برابر دریا راضى مى شوند و چنین مى پسندند که قطره اى بیش نباشند. امّا آنان که هیچگاه مهر خاتمیت بر دانسته هاى خود نمى زنند و همواره چیزهاى دیگرى به دانسته هاى خود مى افزایند, مى کوشند که دریا شوند و در دریاى دانش غوطه ور شوند.
از رسول خدا ـ ص ـ روایت شده است: اَعلَمُ النّاسِ مَن جَمعَ عِلمَ النّاسِ اِلی عِلمِهِ.34 یعنى داناترین مردم کسى است که دانش مردم را به دانش خود بیفزاید. بدیهى است کسى مى تواند دانش مردم را به دانش خود بیفزاید که به آنچه خود مى داند, اقتصار نکند, بلکه آنچه را هم مردم مى دانند و او نمى داند, رد و انکار نکند. بنابراین افرادى که دانش مردم را به دانش خود نمى افزایند (یعنى به آنچه خود مى دانند, اقتصار مى کنند و آنچه را نمى دانند, رد و انکار مى کنند) نادانترین مردم هستند.
کسى که آنچه را نمى داند و درک نمى کند,به چیزى نمى گیرد و رد مى کند, از دانستن و درک بسیارى از چیزها محروم مى ماند. چه, ماوراى دانستنیهاى هر فرد, دانستنیهاى بسیارى است. امیرالمؤمنین على ـ ع ـ مى فرماید:
لا تُعادُوا ما تَجهَلُونَ, فَانَّ أَکثَرَ العِلمِ فِیما لاتَعرِفُونَ.35
با آنچه نمى دانید, دشمنى مکنید. زیرا بیشترینه دانش در آن چیزى است که نمى دانید.
این را هم بگوییم کسى که چیزى را ندانسته رد مى کند, مرتکب یک لغزش مى شود, امّا کسى که یک مسأله مهم و یک حقیقت مقدّس را ندانسته رد مى کند, مرتکب یک لغزش بسیار بزرگ مى شود. هر اندازه مسأله اى که رد و انکار مى شود, مهمتر و مقدّستر باشد, رد و انکار آن هم سهمگینتر و خطرناکتر و لغزش بزرگتر قلمداد مى شود. در میان مسائلى هم که مردم آن را ندانسته رد مى کنند, بسا مسائل مهم و حقایق مقدّسى هست که رد آن سر از کفر و گمراهى در مى آورد. امیرالمؤمنین على ـ ع ـ مى فرماید:
لَو أَنَّ العِبادَ حِینَ جَهِلُوا وَقَفُوا, لَم یَکفُروا وَلَم یَضِلُّوا.36
اگر مردم هنگامى که نمى دانند مى ایستادند, کافر و گمراه نمى شدند.
*
چهاردهم: در تاریخ اسلام, دو گروه بیش از دیگران مورد رد و انکار قرار گرفته اند: فلاسفه و عرفا. صدها کتاب و رساله در رد و طعن این دو گروه نوشته شده و صدها مجلس درس و بحث براى نقض و نقد افکار آنها تشکیل شده است. اغلب تکفیر شدگان و کشته شدگان و مطرودان نیز از میان فلاسفه و عرفا بوده اند.
از طرف دیگر, فلاسفه و عرفا هم مدعى هستند که افکار آنها کمتر حلاّجى و درک شده و مخالفین آنها تیر در تاریکى افکنده اند و آنچه را درک نکرده و ندانسته اند, رد و انکار کرده اند. در این مختصر, از شکوه ها و شکایتهاى عرفا مى گذریم و به اندکى از درد دل فلاسفه مى پردازیم.
این ادعاى فلاسفه که مخالفینشان فلسفه را درک نکرده و ندانسته, رد و انکار کرده اند, اگر چه بالجمله درست نیست, فى الجمله درست است. چه, معمولاً مخالفین فلسفه, قشریون و متحجّران بوده اند که اساساً با عقل و برهانهاى منطقى رابطه خوبى نداشته اند و یا بى علاقه به آن بوده اند. گرچه فلاسفه نیز همواره مخالفین خود را (رمى به نادانى) و (راجل بودن در معقولات) مى کنند, امّا صرف نظر از این حربه و شمشیر داموکلس ـ که گاه به هوچیگرى مى ماند ـ بسیارى از مخالفین فلسفه, ندانسته یا درک نکرده با فلسفه مخالف بوده اند. محض نمونه به دو برخورد با دو تن از فلاسفه ـ که خالى از مطایبه نیست ـ اشاره مى شود.
مرحوم ابوعبداللّه زنجانى در کتابى که در شرح حال ملاصدرا نگاشته, آورده است: در کربلا یکى از مدعیان دانش هر روز پس از نماز صبح بزرگان صوفیه را یکى پس از دیگرى لعن مى کرد. از آن جمله یکى ملاصدرا بود که روزى در مجاورت او بود و آن مدعى وى را نمى شناخت. چون از لعن وى فارغ گشت, صدرا از سبب لعن پرسید. در جواب گفت: این مرد به (وحدت واجب الوجود) معتقد است! صدرا گفت: پس لعنش کن که شایسنه لعن توست! او از شدّت نادانى و تعصّب, میان اعتقاد به (وحدت وجود) و (وحدت واجب الوجود) فرقى نمى گذاشت.37
نکته ها چون تیغ پولاد است تیز
گر ندارى تو سپر وا پس گریز
یکى از معاصرین و مخالفین سرسخت فلسفه در مجلس درس خویش با آب و تاب فراوان در رد فلسفه و افکار حاج ملاّ هادى سبزوارى سنگ تمام گذاشته بود. او از محقق سبزوارى تعبیر به (چاقاله حکیم) مى کرد و درباره اختلاف فلاسفه درباره اصالت وجود و اصالت ماهیّت چنین داد سخن داد: نه وجود اصل است و نه ماهیّت, بلکه ولایت آقا امیرالمؤمنین اصل است!38
شرح مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقى خواند معانى دانست
فریاد و فغان فلاسفه از مخالفینشان هم بدین جهت بود که آنها لُبّ و کُنه فلسفه را درک نکرده و ندانسته بودند و با وصف این, با فلسفه مخالت مى کردند. ابوعلى سینا در کتاب شفاء از گروهى یاد مى کند که از درک فلسفه عاجز هستند و چون نمى خواهند به جهل خویش اعتراف کنند, فلسفه را یکسره باطل مى دانند.39 همچنین ملا صدرا در اسفار از گروهى یاد مى کند که از گفتن (نمى دانم) استنکاف مى ورزند و با (عقول ناقصه) و (آراء سخیفه) خویش با فلاسفه و عرفا دشمنى مى ورزند و فلسفه را گمراهى و مایه گمراهى مى دانند.40 حکیم سبزوارى هم در آغاز کتاب اسرارالحکم مى گوید: (اى معاشر طالبان علوم حقیقیه و معارف یقینیه … تا مشکلى مى رسد تبادر به رد و انکار نکنید که مطالب عالیه را فهمیدن هنر است, نه رد و انکار.)41همچنین میرداماد به یکى از مخالفینش نامه شدید اللحنى نوشته و از مخالفین فلسفه به (مشتى خفاش منش) که عاجز از درک و دانستن فلسفه هستند, یاد کرده است. در بخشى از این نامه آمده است:
عزیز من جواب است این نه جنگ. رحم اللّه امرءً عرف قدره ولم یتعدّ طوره …. این قدر شعور باید داشت که سخن من فهمیدن هنر است نه با من جدل کردن و بحث نام نهادن ….42
*
پانزدهم: چنان که مى دانیم, حب و بغض در قضاوت آدمى تأثیر مى گذارد و حتّى هنر را عیب و عیب را هنر مى نماید.حال اگر کسى به قصد رد مسأله اى به مطالعه آن بپردازد, در شناخت و درک آن توفیق نمى یابد. زیرا اوّلاً درک مسأله براى او موضوعیت ندارد; ثانیاً با دید آمیخته به بغض نمى تواند ابعاد درست و مثبت یک مسأله را بنگرد.
برخى از افراد هنگامى که به مطالعه درباره یک موضوع مى پردازند, از در نقد و رد آن وارد مى شوند و حتّى تصریح مى کنند که فلان چیز را مى خوانند تا رد کنند. بدیهى است هنگامى که فردى از در رد یک موضوع وارد شود, سرانجام هم آن را رد مى کند و با آسمان و ریسمان به هم بافتن, دلایلى براى بطلان آن دست و پا مى کند. اما مهم این است که از درک و شناخت کامل آن محروم مى ماند.
فردى که به قصد رد مسأله اى به مطالعه آن بپردازد, یعنى با دید آمیخته به بغض و با پیشداورى منفى به مطالعه مى پردازد. داورى چنین فردى, از آنجا که مسبوق به رد کردن و ارزشگذارى پیشینى است, درست نیست. نمى توان نخست چیزى را رد کرد و سپس به درک آن نایل شد. درک کردن همواره پیش از درک کردن ممکن است. هنگامى که چیزى نخست مردود دانسته شود و با دید آمیخته به بغض و عداوت به آن نگریسته شود, درک و دانستن آن غیر ممکن مى گردد. سعدى مى گوید: (چشم عداوت) و (چشم بداندیش), هنر را عیب مى بیند. فراتر از این, اینکه:
کسى به دیده انکار اگر نگاه کند
نشان صورت یوسف دهد به نا خوبى43
*
شانزدهم: کسى که آنچه را نمى داند, رد و انکار مى کند, در واقع خود را محروم از دانستن مى کند و با خود دشمنى مى ورزد.
نیست خفاشک عدوى آفتاب
او عدوى خویش آمد در حجاب44
عجیب است که برخى با رد و انکار آنچه نمى دانند, مى پندارند به پایگاهى رسیده اند و شاهکارى کرده اند. حال آنکه هیچکس با رد و انکار, طرفى نبسته و به مقامى نرسیده است, بلکه هرکس که به مقامى رسیده و پایگاهى یافته, از دانستن و درک کردن بوده است. کسى که در برابر آنچه نمى داند, شانه بالا مى اندازد و استغنا مى فروشد, غنى شمرده نمى شود. رد و انکار نادانسته ها, جاى دانستن را نمى گیرد.
برو اى خواجه خود را نیک بشناس
که نبود فربهى مانند آماس45
مختصر اینکه کسى که آنچه را نمى داند, رد مى کند و به چیزى نمى گیرد, گذشته از اینکه حجاب بر چهره حقیقت مى افکند, حجاب خویش هم مى شود و به محرومیت خود از دانستن رضایت مى دهد.
* * *
تا بدین جا سخن در این بود که رد کردن باید مسبوق به درک کردن باشد و بسى از مردم, حتّى برخى از دانشوران, بسیارى از مسائل را ندانسته و درک نکرده, رد و انکار مى کنند. اینک خاطرنشان مى سازد که هر کسى هم که چیزى را رد مى کند, از سر درک نکردن و ندانستن نیست. بسا اشخاصى که بسیارى از مسائل را دانسته و درک کرده و از هضم رابع گذرانده, رد مى کنند. از این رو نمى سزد رد کردن هر کسى را ناشى از درک نکردن دانست و هرگونه رد و مخالفتى را رمى به درک نکردن کرد. نباید از آفت (رد کردن بدون درک کردن) شمشیر داموکلس ساخت و بر سر هر کسى فرود آورد و یا با کلیشه کردن آن, انگ بر جبین هر شخصى زد.
نکته دیگر اینکه نویسنده خرسند نخواهد شد این مقاله مشمول این ضرب المثل شود: هرکس به صرفه خویش فهمید مدّعا را. بیشتر بگویم که خواننده, این مقاله را به سود خویش تأویل نکند و چنین نتیجه نگیرد که آرى, مخالفین ما نیز آنچه را رد مى کنند, درک نمى کنند. بلکه برعکس, هر خردمندى به مصداق (العاقلُ مَن اتَّهمَ رأیَه) لااقل این احتمال را دهد که آفت (رد کردن بدون درک کردن) دامنگیر خودش است.
و در فرجام, مى گوییم و مى گذریم که همان گونه که رد کردن بدون درک کردن, نادرست و آفتى بس سهمگین است, ندانستن و پذیرفتن نیز ـ که طرف دیگر این آفت است ـ چنین است. و همان گونه که باید کوشید از رد کردن بدون درک کردن اجتناب کرد, باید همّت ورزید تا از پذیرفتن بدون دانستن نیز دورى جُست. بدان امید که آفت شناسى عهده دار بحث درباره آفت اخیر شود و این دو آفت از ساحت همگان زدوده شود.
و هذا دعاء لا یردّ فانّه
دعاء لاصناف البریّة شامل
پاورقی :
1. درباره روایات در باب جدال و مواردى که به آن توصیه و یا از آن نهى شده است, رجوع کنید به: محمّد باقر مجلسى. بحارالانوار: الجامعة لدرر اخبار الأئمة الاطهار. (چاپ دوم: بیروت, مؤسسة الوفاء, 1403). ج2, ص124 ـ 140, کتاب العلم, باب 17.
2. دیوان. به اهتمام سید محمد رضا جلالى نائینى و نذیر احمد. (چاپ پنجم: تهران, انتشارات امیرکبیر, 1362). ص502, غزل 359.
3. دیوان. ص 48, غزل 36. در همین مضمون نیز سروده اند: من سخن راست نوشتم تو اگر راست نخوانى/ جرم لجلاج نباشد که تو شطرنج ندانى. همچنین جاحظ مى گوید: فردى در حضور جمعى شعرى خواند. به او گفتند شعر غریبى است. او گفت شعر غریبى نیست, بلکه شما در ادب غریب هستید. (وانشد رجل قوماً شعراً فاستغربوه, فقال واللّه ما هو بغریب, ولکنّکم فى الادب غرباء.)
4. محمّد باقر مجلسى. پیشین. ج 74, ص420, کتاب الروضة, باب 15, ح40.
5. نهج البلاغه. نامه ها, شماره 31.
6. دکتر شریعتى در آغاز کتاب کویر مى گوید: (پیش از آنکه بیندیشى تا چه بگویى, بیندیش که چه مى گویم.) امّا مخالفین دکتر شریعتى درست به عکس آن کردند. تنها کتابى از شریعتى که اساساً ردیّه نویسان بر او آن را نفهمیدند, کتاب کویر بود. در میان کتابهاى او, پس از کتاب اسلام شناسى (درسهاى دانشگاه مشهد), بیشترین حمله ها به کتاب کویر شد.
7. حسن حسن زاده آملى. هزار و یک نکته. (چاپ دوم: مرکز نشر فرهنگى رجاء, 1365). ص440, نکته 656.
8. شاید عده اى ندانند همان گونه که سخنورى, آیین و شرایطى دارد, سخن شنیدن نیز چنان است. برخى از شرایط سخن شنیدن, و یا به تعبیر دقیقتر, گوش دادن, عبارت است از: دقّت (آمادگى براى ادراک), بردبارى و شکیبایى, پرورش حافظه کوتاه مدّت, و میان نکات اصلى و شاخ و برگهاى گفتار سخنگو فرق گذاشتن. ر. ک: محمد رضا باطنى. درباره زبان: مجموعه مقالات. (چاپ اوّل: تهران, انتشارات آگاه, 1367). ص 80 ـ 85.
9. سعدى در گلستان (باب هشتم, در آداب صحبت) مى گوید: همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند خود بجمال. وى سپس مى افزاید: گر از بسیطِ زمین عقل منعدم گردد / به خود گمان نبرد هیچکس که نادانم. متنبّى نیز مى گوید: کدعواک کلُ یَدّعى صحّةَ العقلِ / و مَن ذا الَّذى یَدرى بما فیه من جهل. دیگرى نیز مى گوید: کل امرءِ فى نفسه عاقل / یا لیت شعرى فمن الجاهل.فراتر از همه, سخن على ـ ع ـ است که مى فرماید: لامَرَضَ أخفی§ [یا: أضنی§] مِن قِلِّةِ العَقلِ. یعنى هیچ مرضى پوشیده تر [یا: سخت تر] از کم خردى نیست.
10. عبدالحسین مجید کفائى. مرگى در نور: زندگانى آخوند خراسانى, صاحب کفایه. (تهران, کتابفروشى زوّار, 1359). ص113.
11. مثنوى مولوى. تصحیح رینولد نیکلسون. (چاپ نهم: تهران, انتشارات امیرکبیر, 1362). ص137, دفتر اوّل.
12. محمّد باقر مجلسى. پیشین. ج2, ص43, کتاب العلم, باب 10, ح11.
13. کلیّات دیوان وحشى بافقى. حواشى م. درویش. (چاپ دوم: انتشارات جاویدان, 1363). ص103.
14.
15. ابوحامد غزالى. شک و شناخت: المنقذ من الضلال. نرجمه صادق آئینه وند. (چاپ دوم: تهران, انتشارات امیرکبیر, 1362). ص31ـ32. با اندکى تصرّف در عبارت.
16. یکى از شاگردان مرحوم علامه طباطبائى مى گفت: در طول سى سال که افتخار درک محضر ایشان را داشتم, هرگز کلمه (من) از ایشان نشنیدم. در عوض, عبارت (نمى دانم) را بارها در پاسخ سؤالات از ایشان شنیدم. ر. ک: محمّد تقى مصباح. (سخنى پیرامون شخصیّت استاد علاّمه طباطبائى قدّس سرّه). در کتاب یادنامه مفسّر کبیر علاّمه طباطبائى. (قم, انتشارات شفق, 1361). ص37. همچنین درباره مرحوم مجتبى مینوى گفته اند: اگر از او سؤالى مى شد و او اطلاعى و مطلبى نداشت, به همان لحن خاص ـ که اغلب دوستانش شنیده اند ـ مى گفت: نمى دانم. (به فتح نون اوّل.) و اگر اصرار و لجاج مى شد, مى گفت: گفتم که نمى دانم. ر. ک: ایرج افشار. (مجتبى مینوى, استادى از اقلیم ,,نمى دانم,,). در کتاب پانزده گفتار درباره مجتبى مینوى. به کوشش ایرج افشار. (تهران, انتشارات کتابخانه مرکزى و مرکز اسناد دانشگاه تهران, 1356). ص174.
17. محمّد باقر مجلسى. پیشین. ج2, ص117, کتاب العلم, باب 16, ح 15.
18. مثنوى. ص 338 ـ 339, دفتر دوم.
19. همان. ص 629, دفتر چهارم.
20. ابو حیّان توحیدى. المقابسات. تصحیح محمّد توفیق حسین. (چاپ دوم: تهران, مرکز نشر دانشگاهى, 1366). ص269 . ابو حیّان این سخن را از افلاطون نقل کرده است.
21. نهج البلاغه. نامه ها, شماره 31.
22. دیوان. ص 644, غزل 448.
23. ارنست کاسیرر. فلسفه روشنگرى. ترجمه یداللّه موقن. ویراسته ضیاء موحد. (چاپ اوّل: انتشارات نیلوفر, 1370). ص48.
24. محمدباقر مجلسى. پیشین. ج2, ص122, کتاب العلم, باب16, ح45.
25. نمى دانم این سخن از کیست. آن را از مقدمه مرحوم استاد محمّدتقى شریعتى بر کتاب نیایش آلکسیس کارل (ترجمه دکتر على شریعتى) نقل کرده ام.
26. نهج البلاغه. کلمات قصار, شماره 172.
27.محمّد باقر مجلسى. پیشین. ج75, ص79, کتاب الروضة, باب 16, ح61.
28. همان. ج2, ص 118, کتاب العلم, باب 16, ح20. همچنین به حدیث دوم همین باب بنگرید.
29. همان. ج2, ص113, کتاب العلم, باب 16, ح3.
30. نهج البلاغه. کلمات قصار, شماره 147.
31. جلال آل احمد. زن زیادى. (چاپ پنجم: تهران, انتشارات رواق, 1356). ص20 ـ 21.
32. محمّد باقر مجلسى. پیشین. ج74, ص203, کتاب الروضة, باب 8, ح1.
33. همان. ج2, ص62, کتاب العلم, باب 12, ح4.
34. ابوالفضل على طبرسى. مشکاة الانوار فى غرر الاخبار. (چاپ دوم: مکتبة الفقیه). ص137, الفصل الثامن.
35. جمال الدین محمد خوانسارى. شرح غررالحکم و دررالکلم. تصحیح میر جلال الدین حسینى ارموى. (چاپ سوم: انتشارات دانشگاه تهران, 1366). ج6, ص 278, ح 10246. در همین مأخذ و همین صفحه از آن حضرت آمده است: لا تَقُولُوا فِیما لا تَعرِفُونَ, فَانَّ أَکثَرَ الحَقِّ فِیما تُنکِرُونَ. یعنى درباره آنچه نمى دانید, سخن مگویید. زیرا بیشترینه حق در آن چیزى است که نمى شناسید.
36. همان. ج 5, ص 113, ح 7582.این حدیث با اندکى تفاوت از امام باقر ـ ع ـ نیز روایت شده است. ر. ک: محمّد باقر مجلسى. پیشین. ج2, ص120, کتاب العلم, باب 16, ح31.
37. على اصغرحلبى. تاریخ فلاسفه ایرانى از آغاز اسلام تا امروز. (چاپ دوم: تهران, کتابفروشى زوّار, 1361). ص 532, به نقل از: ابوعبدالله زنجانى. الفیلسوف الفارسى الکبیر صدرالدین شیرازى. (دمشق, 1984). ص11.
38. ر. ک: سید جلال الدین آشتیانى. (نقد تهافت غزالى). کیهان اندیشه. (شماره 8, مهر و آبان 1365). ص 43; مجله معارف. (دوره دوم, شماره 3, آذر ـ اسفند 1364). ص134.
39. ر. ک: هادى سبزوارى. شرح الاسماء الحسنى. (قم, مکتبة بصیرتى). ص 157.
40. صدرالدّین شیرازى. الحکمة المتعالیة فى الاسفار العقلیة الاربعة. (چاپ سوّم: بیروت, دار إحیاء التراث العربى, 1981). ج9, ص201 ـ 202, الباب الحادى عشر, الفصل الثالث. افزون بر این ملاصدرا در رساله سه اصل بسختى بر مخالفین فلسفه و عرفان تاخته و حمله ها و طعنه هاى آنان را از سر نادانى و ظاهر بینى دانسته است. از محتواى این کتاب چنین برمى آید که ملاصدرا دل پرخونى از مخالفین فلسفه و عرفان داشته و از آنها هم خون دل خورده است.
41. هادى سبزوارى. اسرارالحکم. تصحیح سید ابراهیم میانجى. (چاپ دوم: تهران, کتابفروشى اسلامیه, 1362). ص3.
42. میرزا عبداللّه افندى. ریاض العلماء و حیاض الفضلاء. تصحیح سیّد احمد حسینى. (قم, مکتبة آیة اللّه المرعشى, 1401). ج3, ص204. این نامه در روضات الجنات خوانسارى و فوائد الرضویه شیخ عباس قمى هم آمده است. همچنین آقاى کیوان سمیعى در کتاب اوراق پراکنده یا فرائد و فوائد گوناگون (چاپ اوّل: کتابفروشى زوّار, 1366) این نامه را آورده (ج1, ص259) و لحن تند آن را به سبب تند خویى میرداماد و ابتهاج زیاد او به علم و فضلش دانسته است.
43. گلستان. باب پنجم, در عشق و جوانى, حکایت اوّل.
44. مثنوى. ص237 , دفتر دوم.
45. محمود شبسترى. گلشن راز. (چاپ اوّل: تهران, کتابخانه طهورى, 1361). ص 35.



آیینه پژوهش 1373 شماره 25